implosion

می‌سوزم از شرم ِسنگ ِبی‌شرار ِخویش ..

implosion

می‌سوزم از شرم ِسنگ ِبی‌شرار ِخویش ..

درباره بلاگ
implosion

کپی برداری از این وبلاگ مجاز نیست.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

جمله غریبی گفت. گفت حواستان باشد بعضی‌ها هم در پیری حسرت گناه‌های نکرده‌ی جوانی‌شان را می‌خورند ...

چشمهام از خستگی باز نمی شود. دیشب چهار ساعت بیشتر نخوابیدم. از صبح سخت درگیر بودم و تمام عصر را هم رانندگی کردم. اواخر مسیر احساس خواب آلوگی می کردم. اما نه زیاد. نمی دانم چطور شد. دفعتا خوابم برد. عمیق. ماشین که از جاده خارج شد از تکان های شدید ماشین از خواب پریدم. چشمم اول افتاد به کیلومتر ماشین که صد و سی کیلومتر بر ساعت را نشان می داد. بعد متوجه شدم چه اتفاقی دارد می افتد. خدا رحم کرد. مرگ آمده بود. خودی نشان داد و رفت. ماشین را کشیدم بالا اما تا دقایقی بشدت تحت تاثیر اتفاقی که رخ داده بود بودم. امروز اصلا دلم نمی خواست بزنم به جاده. اما زدم. فقط به خاطر پدر و مادرم.

22:44 پنجشنبه بیست و هفتم دی ماه نود و هفت

ای عیسی! آن که بر من شوریده و گناه می‌کند تو را نفریبد. روزی مرا می‌خورد و دیگری را بندگی می‌کند ... آن‌چنان او را به بند می‌کشم که راه گریزی نداشته باشد.

کافی، ج8، ص133.

 

پ.ن:

اول تو را از یاد ِخودت می برد و بعد در بند خودت می کند.

دنیا منتظرت نمی ایستاد. آدم هایش هم. منتظر توی تنهای ِ منزوی در خود لولیده ی جامه بر سر کشیده. دوباره و سه باره و چهار باره و چند باره عاشق می شوند. انگار که نبوده ای. انگار که هرگز نبوده ای. برای کسی نیستم دیگر. کسی هم دیگر برایم نمانده. سر تا ته دنیا را هی می روم و برمی گردم باز می رسم به تو. می دانم اما که تو می رسی به خیلی ها. من فقط تو را دارم. تو خیلی ها را. گفتم دارم؟ چرا گفتم دارم؟ نمی دانم. شاید ندارم. اصلا شاید بهتر است بگویم من فقط تو را می بینم .. صدای اذان می آید. اذانی که معروف است به انتظار. من می آیم. من ِ همیشه منتظر. با ته مانده های یک بطری آب معدنی. این اولین باری است که از سر این همه احساس تنهایی، می آیم ... تو آنقدر دور و برت شلوغ هست که هیچ عقل سلیمی گله نکند بابت ندیدنم، بابت ندیدن این هیچی که دربرابرت ایستاده. هیچی که هیچ ندارد و هیچ برایش نمانده ..

17:50 سه شنبه بیست و پنجم دی ماه 97

دیشب را نخوابیدم. امروز را ماموریت بودم. خسته ام و چشماهم باز نمی شود. ذهنم اما لعنتی با تمام قدرت می تازد و هرچه می خواهد می کند. برای از کار نوشتن موضوع زیاد است. اما برای از خود نوشتن، نه. می سوزی و با این خیال تحمل می کنی که دارد تمام می شود اما نمی شود. گداخت جان که شود کار دل تمام و .. نشد .. نشد لعنتی .. نمی شود ..

21 دو شنبه 24 دی ماه 97

من امشب باید ذره ذره اشک می شدم  و فرو می ریختم. امشب باید به اندازه و به جای همه ی عالم زار می زدم. اما نتوانستم. ساعت نه و نیم شب است. آمده ام شرکت. پناهگاه شده برایم. روز سختی بود. خیلی سخت. اول صبح دیدم یکی از نیروهایم مسئول تعمیرات را گرفت ، پرتاب کرد گوشه ای و رفت. نفهمیدم چرا. دو سه ساعتی درگیر آن بودم. چند ساعتی درگیر کارهای بر زمین مانده خودم. بعد در یک جلسه شرکت کردم که همه اش دعوا و توهین بود. گرچه خودم را درگیر نکردم اما روانم را بهم ریخت. بعد زدم و رفتم مراسم ختم پدر یکی از بچه ها. بعد از آن مهندس زنگ زد و ازم برای جمع و جور کردن آشفتگی ها راهکار خواست. بعد ساعتی با مسئول یکی از بخش ها و ساعتی دیگر با مسئول یکی از کارخانه ها صحبت کردم. حوالی پنج بود که رفتم خانه. دم در پدر و مادرم را دیدم. با هم رسیده بودیم. در جریان آمدنشان نبودم. آنقدر نرفتم که آنها آمدند. از خستگی رفتم ساعتی خوابیدم. بعد که بیدار شدم مادر شروع کرد به صحبت. از تنهاییم و وضعیت این روزهایم گله داشت. همه ی حرفش همین بود. من خسته بودم. دلتنگ بودم. حرفهایم را حتی اگر می زدم کسی نمی فهمید. نمی خواستم حرف بزنم. دلگیریشان از خودم را ترجیح می دادم به شنیدن حرفهایم. به زار زدن با هم. من می دانستم که تاب شنیدن ندارند. سکوت کردم. مادر حرف زد. پدر ساکت بود. من می شنیدم. تحملم اما جایی طاق شد. گفتم ادامه ندهد. گفتم تحمل ندارم. مادر ادامه داد. پدر فقط تماشا کرد. من همیشه آرام بوده ام. هیچ وقت بی احترامی نکرده ام. هیچ وقت. این بار اما آرام گفتم ادامه دهد می روم. می روم طوری که دیگر برای مدتها هیچ کس هیچ خبری ازم نخواهد داشت. مرا خوب می شناسند. می دانند وقتی می گویم می روم می روم. مادر آرام شد. سکوت کرد. زار زد. پدر تلخ شد. بغض کرد. چهره در هم کشید. گفت تهدید می کنی. لبخند زدم. همان لبخند مزخرف همیشگی. گفت دور نیست رفتن من. مادر بغض کرد. وسایلش را جمع کرد. رفت زیر غذایی که برایم پخته بود را خاموش کند. پدر خیره نگاهم کرد. گفت من همه ی عمر دست گرفته ام. چرا این طور شد. پدر گفت برویم. ماددر قبل از گفتن پدر آماده شده بود. نصف آن زمانی که برای رسیدن رانندگی کرده بودند را نماندند. رفتند. من همه بغض شده بودم. اشکی اما درکار نبود. همه ی دردهایم در پشتم بین دو شانه ام مچاله شده بود. گلوم درد می کرد و سرم سنگین بود.  مرتضی زنگ زد. از عملش گفت. از حال خوبش. محمد زنگ  زد. از وضعیت خط گفت و شرکت. پیشنهاد داد و شکایت کرد. من فقط شنیدم. در تنهایی مطلق خانه شنیدم. در حالی که مثل مار به خودم می پیچیدم. محمد حرف می زد و من به تو فکر می کردم. تو هیچ وقت نبودی. آن عصرهای تابستان دبیرستان. نیمه شب های سالن مطالعه دانشگاه. بالای آن برج لعنتی. نیمه شب قدر پشت در آن مسجد. نه تو هیچ وقت نبود. من همیشه تنها بودم. من داشتم انتقام می گرفتم. انتقام تو را از خودم. انتقام خودم را از پدر و مادرم. دلتنگم. سخت. هیچ چیز آرامم نمی کند. قرار نبود این طور شود. قرار نبود من این همه تنها شوم. هنوز صدای زار زدن مادر توی آسانسور توی گوشم است. من امشب، با این صدایی که توی گوشم است، با این شانه ها، با این گلو، با این چشم ها، کجا بروم؟ قرارمان این نبود ... من دوستت داشتم ...

شنبه 22 دی ماه نود و هفت

می دانی من از ظن خوب دیگران به خودم بسیار بسیار بیشتر از گناهانم می ترسم. سر و کار اولی با غیرت توست و دومی با رحمتت.

این کلیپ ساده ی بی حاشیه را دو جا گذاشتم. اول در گروه مسئولان یک اداره ی کل. دوم در یک گروه معترض مطالباتی پرمدعا. از گروه اول پاسخی نیامد. هنوز نیامده. ادمین گروه دوم اما کلیپ را حذف کرد. برایش نوشتم در جامعه ای که آدمهایش این همه بزدل باشند هیچ پروژه عدالات خواهانه ای به نتیجه نخواهد رسید و آمدم بیرون. و اما هنوز ناراحتم.

صبح وقتی داشتم می آمد، در مسیر، در خودم دنبال حداقل یک صفت مثبت می گشتم. دستم اما به چیزی و جایی بند نمی شد. روزهای به ظاهر پر حادثه و آشفته، اما در باطن خلوت و خالی و آرامی است. درست بر عکس "خود"ام. نمی خواهم از اتفاقات روزمره بنویسم. از شرکت. از حادثه. از آدمها. دلم می خواهد از خودم بنویسم. اما نمی توانم. کلمه ندارم .. روزهای پرکار بی حادثه. دویدن های همه هیچ. سنگ های یخ زده و سگ های آزاد. ترس های مبهم قبل از خواب. آشفتگی های خمار وقت ِبیداری. چشمهای کم رمق بی نور. لبخند های عادت زده بی روح. خنده‌های گرفته. دلتنگی نردبان های شکسته. کوچه های همه بن‌بست. بغض های کال. تعلیق ِجنون آور کرخت. فکرهای افسار گسیخته ی وحشی. قلب ناامید تماشاچی. کاریز کور. آسمان خالی. کویر پیر. سکوت چگال کرکننده. سوختن های بی شرار. شمع های خاموش. ناقوس های ساکت تاربسته. مرکب های بی رنگ. آینه های موازی. دست های خالی. جیب های سوراخ. آرزوهای وصله و پینه. سوله های متروکه .. نه. بیهوده است. کلمه ندارم. عصر جمعه است و من در این شرکت ساکت و تاریک دیگر حتی از تو نیز دلگیر نیستم. من، پذیرفته ام. راستی تو هیچ وقت به چشمان آرام و بی‌فروغ آدمی که دردی را پذیرفته خیره شده ای؟ به این غم انگیز ترین اتفاق عالم ِوجود ..

16:41 جمعه بیست و یک دی ماه نود و هفت

هرچه نوشتم پاک شد و دیگر حوصله نوشتن ندارم. تا همین الان درگیر کارکردها بود. بسته شد. روز شلوغی بود. و پرکار. من همیشه روزهای پرکار را دوست داشته ام. این روزها اما برایم تهوع آورند. این جنس کار دیگر دارد حالم را بد می کند. امروز یکی از بچه ها را دیدم که به تازگی دانشجوی دکتری منچستر شده. یاد روزهای دانشگاه افتادم. یادم آمد یک روز باهم از امتحان ریاضی مهندسی پیشرفته بر می گشتیم. بهش گفتم امتحان سختی بود و من امید به نمره بالا ندارم. بهم گفت دلش روشن است و با نمره خوبی پاس می کند. من نوزده شدم. او افتاد. تا مدتها  بچه ها سر همین موضوع جفتمان را مسخره می کردند. امروز اما از خودم پرسیدم چه کار دارم با زندگیم می کنم. در جامعه ای و سیستمی که مرا نمی خواهد. حالم دارد از این وضعیت بهم می خورد. زمان می گذرد و من فقط تماشاچی ام. گهی افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی ..  گهی خاموش و حیران ، چون نگاهی بر نظرگاهی ..

بیست و یک و چهل دقیقه سه شنبه هجدهم دی ماه نود و هفت